شنبه 22 شهریور1393

حرفای دلم

قطعه قطعه بی شاکله بی شکل

زیبا زیبا بی زبری و زنگار

ساده ساده بی سرانجام و سامان

فوج فوج بی امواج و بی فریاد

می نویسم حرفای دلم را 

بر روی بی روح ترین ورق ها

ای نا آشنا نام آشنا

تا که شاید خواننده ی آنها تو باشی

مجنون مجنون تو ای محبوب تو ای معشوق

بدان بی دلم اما عاشق

بی چشمم اما بیدار

بی دستم اما درستکار

با پایی اما هنوز برهنه 

می آیم سمتت شتابان 

می خواهم بسازیم هر چند دست نیافتنی 

اما آرزوهایی جاودان

و عاشقانه هایی شیرین تر از داستان های فرهاد

EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 19:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

به کجا چنین شتابانی

من در نهایتِ بی نهایت دلتنگی
تو در نهایتِ بی نهایت خوشبختی
من در آسمانی بی ستاره و در دنیایی از بی کسی
تو در آسمانت پر ستاره و اطرافت پر از آدمهای رنگی
من در کنجی از خلوت و گذران روزهای تکراری
تو در کنج اتاقت 53 تا کادو از ولنتاین های قبلی
من در آرزویم داشتن با تو از عشق گفت و گویی
تو در آرزویت گفته ایی برای عید عازم سفر آنسوی مرزهایی
من در آتش سیگارم خیره ومیگویم درد و دلهایم را به او از سر ناچاری
تو در آتش عشقهای بسیار گرفتار و ، مانده ایی به کی دل بسپاری
خلاصه اش
من در ناکجاآبادها هم در فکر و خیال تو و به سوی تو شتابانم
تو به کجاها میروی و از ما میگریزی و به کجا چنین شتابانی؟!!!
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 19:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

من چه کنم - حرفای دلم

من چه کنم که دل را ، در طلبت باخته ام
در طلب تو جان من ، بر سر لب آمده
منزل دل بی تو خراب ، خانه خراب گشته ام
خسته و در به در ولی، شوق تو در سر آمده
شوق وصال تو مرا ، من چه کنم در طلبت
خواستن تو به جان من امید تازه آمده
ای ماه نو زیبای من ، بر سر بام من بــیــــا
این دل من در طلبت ، هرشب به نظاره آمده
من چه کنم دل طلبید که چشم در چشم تو شدم
عاشق و مبطلا شدم این شعر هم از برای تو آمده
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 19:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

بعضی وقت آ که بی قرار می شم 
دلم می خواد برم به قبرستان و
بشینم بر سر خاک یه دل خسته مثه خودم
و مثه خودش بگم به خدام که:

"این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا*
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان ، بی قرار بی قرار *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو…… "
emra
نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 19:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

زندگی زنگ جبر بود

دیکته ایی که گفت سرنوشت و پر غلط نوشتم

انشاء زنگ عشق و ، آموزگار نخونده گفت که بد نوشتم

زندگی زنگ جبر بود برام و 

من هم شاگردی که هیچوقت تکالیفش را ننوشتم

پس حکم اخراجم را مدیر برایم نوشت و

من هم نخوانده آنرا پاره کردم .

حالا هم خودم سرنوشتم را مینویسم! بی خیال بد خط نوشتن!

انشاء هایم را خودم میخوانم ! بیخیال نخوانده شدن!

هیچ تکلیفی هم به خودم اجبار نمیکنم برای نوشتن!

emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

من که هرشب با خیالت تا سحر بیدار بیدارم

خیالت را قابی گرفتم روی دیوار اتاقم، چل چراغ روزگارم

ساختم بتی هرشب ز تو از خیالت تا خیالم 

روی سجاده ی عشق می پرستم معشوقه ام را در نمازم

EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

در هوای سرد چای داغ می چسبد
در هوای سرد داغی سیگار میچسبد
در هوای سرد قدم زدن میچسبد
در هوای سرد ایستادن در صف نانوایی هم میچسبد....
اما اگر اویی در خاطرت باشد
تا خاطرت گرم باشد
تا خاطرت جم باشد
که اگر او نباشد دیگر هیچ چیز ، حتی چسب رازی هم نمیچسبد!!!!
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

تنها قافیه برای عشق “ تو ” ست


بیخیال حرف استادان ادبیات 


که میگویند تو و عشق قافیه و ردیف ندارید


آنها آهنگ صدا و چشمان تو را ندیده اند 


کـــــه چقدر “ عشق ” اند


emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

بوی بارون کشونده منو تو خیابون؛
بوی بارون بوی عشقه، بوی عطرت، بوی "های" نفسهای تو رو میده؛
زیر بارون ،تو خیابون، من و تو در خیالم،
دست تو دستای هم،
رد میشیم از اونهمه رخوت شبهای تنهایی قبل؛
تو و بارون ، ساز ناودون ،
صاحب زیباترین صدای موسیقیایی دنیایید توی گوشم،
برای شنیدن تا ابدیت؛
بوی بارون بوی عطرت
صدای بارون آهنگ صدای حرفت
چشم بد دور باشه از اینهمه زیبایی های محضت .
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

پر از حرفم اما حرف هایم ناگفته بماند "بهتر است"
پر از عشم اما نیمه ی گمشده ی من گمشده بماند "بهتر است"
پر از دردم اما دردهای من بی درمان بماند "بهتر است"
پر از حس ماندنم اما رفتن هایم بی بازگشت بماند "بهتر است"
پر از خالی ام ، ظرفیتم لبریز بماند "بهتر است" !!!!!
تو چه میدانی که من چه میگویم!!!
آن کس میداند پر از خالی چست که
راهزنی "زیبا" هستی اش را برده است و
نامه ایی برایش گذاشته است 
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــه متنـش را نـــــــــــدانـــــی "بهتر است"
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

زندگی یعنی امیدوار باش 
حتی تو ناامیدی
حتی تو جهنم
شاید حرارت آتیشش فردا کمتر شد
شاید بنزین کوره های اون تموم شد
شاید هیزم هاش خاکستر شد
زندگی یعنی میگذرد
حتی در بهشت برین هم روزها تکراری خواهند گذشت
اگر تو آنقد احمق باشی که نخواهی مزه میوه ی درخت ممنوعه را بچشی
آن هم به خاطر معشوقه ی زمینی ات
که تبعید با او حتی در گوانتانامو لذت بخش تر از
تکرار روزهای بهشت و جهنم است
emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

اینجا که همه چیز رنگ نیستی ست 
تو هستی تو هستی در کنار من،
اینجا شب است و بی قراری و دلتنگی
من از همه چیز و همه کس خالی ام 
اما یاد تو فقط مانده است با من
میگویند نیمه های شب های بی خوابی ، آدم
یا در عذاب گناهانش بی تاب ست
یا در آرزوی بهترین رویاهایش در پرواز است
اما من گناهی ندارم که هرشب در خیالاتم با تو در پروازم
گناهم عشق بازی با توست در خیالاتم
بهترین آرزویم سقوط است در قلب تو
نیمه های شبهای من خلاصه شده به تماشای عکس های تو
و حرفهایم همه دعا شده برای داشتن بهترین ها و شادی برای تو
نفرین به من اگر نفرینت کرده باشم 
یا آهی کشیده باشم در غم نداشتن تو 
همین که در خیالاتم معشوقه ای دارم به زیبایی تو
از تو و آفریدگارت سپاسگذارم حتی در این دقایق بی تابی نبودن تو
تقدیم به تو
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 شهریور1393

به چشمان خیال انگیزت معتادم

در نبودت جان من بر لب رسیده؛
سوز آهم حتی خدا را بی خواب کرده؛ 
میدانم سر درگمم در دنیای پر نشیب روزگاران؛ 
یار نازم اما با تو هستم پر شر و شور برای فتح روزگاران؛ 
در نبودت روزگارم بر وقف مراد نیست؛
در نوشتن هایم معنا و وزنی در کار نیست؛ 
استخوان هایم مثل معتادی خمار جنس؛
درد دارد، 
درد دارم ، 
آخر یادت که می آید، گفته بودم،
که به چشمان خیال انگیزت معتادم؛ 
در نبودت بی خوابم بی حالم بی تابم
چون یادت که می آید گفته بودم
با تو انگار کودکی ام که بر تنها تاب پارک نشسته ام؛
در نبودت بی زارم بیدارم بیمارم؛ 
طبیبانه بر بالینم بیا و پرستارم باش 
میخواهم سر پا شوم تا برایت بمیرم؛
Emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 22 مرداد1392

سه شنبه ها

نیمه شب بد یومنیست و من
مثه سگان ولگرد پرسه میزنم همچو آوارگان در خاطرات
امروز سه شنبه ست و بیشترین خاطرات ما از سه شنبه هاست!
لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!
یادم می آید آخرین سه شنبه ی ما
شب چهارشنبه سوری ایی بود برای این دل بی نوا!
انفجار تک تک حرفهایت
آن سه شنبه را کابوسی کرد برای من در خاطراتم
و از همان سه شنبه ست که من هرشب
با یادت تا نیمه های شب بی خوابم
گاهی ولگرد خاطراتت
گاهی ولو پای لپتاپ و خیره به عکس هایت
و گاهی ولگرد خیابان های اطراف خانه ی شما!
امروز سه شنبه ست و بیشترین خاطرات ما از سه شنبه هاست!
پس لعنت خدا به این سه شنبه ها!!
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 13:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 مرداد1392

دلم تنگ شده برات

مخاطب خاص:

طوله سگ دلم برات خیلی تنگ شده

بیا بیبین از درد دوری روزم مثه شبم سیاه

------------------------------------------------------------

باید چیزی بنویسم تا بخوانی و بدانی که هنوز دلم بدجور با توست؛
میانه های شب در خواب هایم فقط باز هستی تو؛
چشم هایم صبح ها باز میشود فقط به امید
باز شدن بر روی زیبای تو؛
دستانم در پرسه زدن های خیابانی
گرفته است خیالی همچنان فقط دستان تو ؛
اما آه و حسرت که تو نیستی و از تو فقط خواب و خیالت مانده،
و قاب عکسی که هر روز در وقت دلتنگی
بر روی موهایت با خیال تو دست میکشم،
و چه یکباره بر روی آتشفشان دلتنگی ام عرق سرد میبندد
وقتی میبینم که تو نیستی و من
ساعت هاست قاب عکست را در آغوش گرفته ام!!
emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 14:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 19 خرداد1392

فروش خانه ی قلب

خانه ی قلبم خاک گرفته است
به خدا زشت نیست فقط کمی خاکی ست
چند ماهی ست که منزل قلبم خالی ست
آنکس که صاحبش بود از آنجا اسباب کشید و
                                               با غبارش خاکی رها کرد آنرا؛
چند روزی ست اما حالم دیدنی ست
آب و جارو ایی خریده ام برای فراموشی
و می خواهم آماده اش کنم برای صاحب خانه ی بعدی
چون خانه ی خالی مالیاتش هست سنگین
سنگین به اندازه ی یک کهکشان هر روز تنهایی،گوشه نشینی،افسردگی،نا امیدی

پس آگهی ش را می چسبان روی دیوارم ،


آی مردم منزل قلبم فروشی ست .
emra


نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 12:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 اردیبهشت1392

دریای برزخ بی تو بودن

هوس قدم زدن های تکراری هر روز و با تو  دارم

بوسیدن های یواشکیمون تو خیابون و دانشگاه و میدون

آخه چی شد اون روزا و خاطرات خوبمون ، حتی تو مترو!!!

هوس درس خوندن از روی جزوه های خیس از عرقای تنمون

دیدن تکراری فیلمای مزخرف سینما، فقط به بهانه ی با هم بودنمون

حرفا و دعواهای الکیمون تو اتوبوس خیابون ،

         فقط به بهانه بازی کردن نقش زن و شوهر های جوون؛

هوس قایم موشک بازی تو انباری خونمون

تماشای پختن غذا و شستن ظرفا تو آشپزخونه ی خونتون

آخه لامصب تو خودت بگو

چی شد و چه جوری تونستی رد بشی از اینهمه خاطرات قشنگمون!

من تو دریای برزخ بی تو بودن غرق شدم و تو ...!!!!

تقدیم به N
emra      

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 13:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 اردیبهشت1392

هی با تو ام که بی معرفت بودی و رفتی!!!!!!!!!

هی لعنتی.... اون طوریم که تو فکر میکنی نیست... شاید عاشقت بودم یه روزی.... ولی ببین بی تو، هم زنده ام... هم زندگی میکنم... فقط گاهی در این میان... یادت... زهر میکند به کامم زندگی را... همین...

و چقد تلخه این زهر نبودنت

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 11:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 فروردین1392

سپیده دم فردا

سر زد سپیده در خانه ی دل

خورشید طلوع کرد و روشن شد خانه ی دل

انبساط دل یخ بسته چکید

یخ آن باز شد و از خانه دل چند واژه چکید

در حرف اول دلم به یاد روزهای سرد گذشته افتاد
آن سرمای زمستان تنهایی

که دلم در گوشه آن سیاه چال افتاد

حرف دوم در دلم خانه تکید

سال نو شد و سر زد سپیده و نور تازه ایی به این خانه رسید

در آن سیاه چاله ی تاریک گشود

بند آن زنجیری بسته به دیوار، با نور دو چشمش باز نمود

و به او حسی داد، که در این شب هنگام

در درونش باز شعری بگوید

واژه واژه حرف هایش را با امید سپیده دم فردا

در دو خط بر روی این دفتر بیارد

و در حرف سوم با امید به فردا ها

در جاده زندگی سفری تازه آغاز کند

و در آزادیش شعر هایی عاشقانه نویسد

EMRA
نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 14:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 15 اسفند1391

تکیه کردم بر وفای تو غلط کردم غلط

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف

خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط


                                                  وحشی بافقی

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 19:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 2 بهمن1391

دوستش دارم!!

دوستش دارم
ولی می ترسیدم بگویم
می ترسیدم بگویم و بگوید: مرسی
بگوید: ممنون
یا هر چیزی بگوید بجز
" من هم دوستت دارم "
ولی از اون چیزی که فکرشو میکردم بدتر گفت!!!!!!!
نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 23:30 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 21 دی1391

خاطره ی دریا

 

من اینجا با تو و خیال آن غروبِ کنار دریا
کنار تو بودم و بهترین خاطره ام بود از دریا
من اینجا با تو ام خدا میداند که تو کجایی و
غرق کدوم رویا
من غرق دریای خیال تو و
تو در دنیای خودت غرق آمال و آرزوهات
من اینجا با تو ام و امواجی از تنهایی
من را به دریای خلصه ی خیال تو فرو میبرد
تو آنجا شاید با آنهایی
آنهایی که تو را از من دزدیدن و بردن
که تو را غرق خواب و خیال های واهی کنند
من اینجا تنها با توام و تو حتی نمیدانی
کسی مدت هاست در خاطره آن روز کنار دریا
روحش جامانده است و غرق آرزوی با تو ماندن است
وتو حتی نمیدانی که خاطرت برای کسی
که همیشه سر به سرت میگذارد
چقدر خواستنی ست
تقدیم به ؟
emra
نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 15:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 آذر1391

دیوونه

بازم دلتنگی دلدار در این نم نم بارون،
دونه دونه میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم در بی کسی یک خیابان یک راه طولانی،
قدم قدم زدن ها میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم نم کشیده ام از غم
بازم از شانسم یه ناودون،
شُر و شُر خیسترم کرد و میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم حسرت و افسوس بازم دعای ای کاش،
ای کاش کاشکی تو می موندی
خاطره ها می ساختیم تو و من دیوونه.
تقدیم به اون دیوونه!
EMRA


نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 14:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 30 آبان1391

آخر دنیا

امروز با خودم فک کردم که اگه آخر دنیا باشه
چه حسراتی برام مونده؟؟


دیدم هیچ حستری ندارم جز اینکه هر چی با تو گذشت

خیلی خیلی کم بودش

چه دعواهاش چه خاطره هاش چه هرچه خوب و بد بودش

فقط میدونم خیلی کم بودش

تقدیم به n
emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 15:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 آبان1391

بازم یاد تو!!

وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دل من پر میزنه ،
 تو کوچه ی بن بست تو ،با تموم خاطرهاش
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دست من سردیش میکنه ، گرمی دست تو رو می خواد
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
چشم من چون چشمه میشه ،
گوشه ی پیرهن تو رو می خواد
خدا کنه بارون بند بیاد ، آخه خونه شده یه زندون
میترسم از رفتن زیر بارون و دلتنگ تر شدن برای اون

 تقدیم بازم به N
دلتنگی دیگه کاریش نمیشه کرد!!

emra


بعضی ها اگه بدونن که وقتی نیستن دل آدم چقد براشون تنگ میشه از خجالت آب میشن!

 

 

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 0:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 آبان1391

علامت سوال ؟

امشب دلم به مهمونی یه یاد دعوته
یاد کسی که آرزوی داشتنش برام یه خواب و خیاله


کسی که شاید روز نخست آشنایی
نباید به سادگی ازش می گذشتم
که امروز برای گفتن دوستش دارم
هزار بار نقشه بکشم و باز هم نتوانم

اما مینویسم دوستش دارم تا که شاید بخواند و بفهمد

گرچه از کجا باید بداند که محبوب نوشته هایم اوست
گرچه از کجا بداند چه حس بینهایت عاشقانه ایی دارم به او

گرچه از کجا باید بداند بسیاری از شیطنت هایم
برای این است که نفهمد در دلم چه حسی دارم به او

گرچه خیلی از روزگار را در تنهایی گذراندم
اما با یاد اوبود که توانستم بگذرانم

و امروز برای فرار از تنهایی که نه
برای ساختن شادی و قربانی کردن وجودم برای آرامش او
میخواهم مهمان یاد او که نه
همراه قدم های او باشم.
تقدیم به ؟؟؟؟
emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 17:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 آبان1391

چشم انتظارت

همچون مادر بی سوادی شدم که دلتنگ بچه اش هست اما نمیتواند شماره اش را بگیرد!!!

چشم انتظارت چه اندازه رو به آسمان دعا کردم

زیر دیوار و کنار پنجره ی اتاقت تا نیمه ی شب

                    با خیالت زمزمه های عاشقانه کردم

و هر بار سنگینی غم نبودنت را نم نم بارون

با نوازش سرد صورتم به جای دستان تو به رخ ام می کشید

و باز ناله ی : " وای باران شیشه پنجره را باران شست

           از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!؟! "

تقدیم به n

                                                                                   emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 18:10 |  لینک ثابت  

یکشنبه 23 مهر1391

مخاطب خاص

مخاطب خاص که هی نظر خصوصی میذاره و میره رو اعصابم بره تو ادامه مطالب فقط بخونه:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 3:10 |  لینک ثابت  

شنبه 22 مهر1391

من مانده ام و من

من مانده ام و من
من مانده ام با غم با درد
با دنیایی از ای کاش و اما و اگر
من مانده ام با زخم هایی در تن
من مانده ام با بغض هایی در چشم

و چشمانی مانده همچنان چشم به در
من مانده ام و تنهایی
من مانده ام با حرف هایی شبیه یک بیمار تیمارستانی
من مانده ام و شب
و قرص مهتاب گونه ی یک آرام بخش به جای ماه شب
من مانده ام و بیداری
من مانده ام با ابراز احساساتی اما نوشتاری
اما همچنان
منم که مانده ام با من
و احساساتم را پاسخی نیست

         جز سوختن های این سیگار بعد از آن چایی

من مانده ام و یک پاکت سیگار
من مانده ام اما فقط یک نخ مانده از آن همه سیگار
و چشمانی که آهسته میرود در خواب
و با دنیایی از ای کاش و آرزو و خیال
که شاید نشود فردا این تاریخ تکرار

تقدیم به n

emra

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 13:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 شهریور1391

حوض آب و ماه

حوض آب و تصویر افتاده ی ماه بر آب

حوض آب گشته آیینه ایی از او

نیمه شبی زمستانی و سرد

بست دیواره ایی از یخ بر بستر آن حوض

آیینه را صیقل زد با نوازشش آن سردی

اما ناگاه ضبح دمید و خورشید بی عاطفه شکستش تا تبحیر

تصویر یادگاری ماه را از جان حوض بیرون کشد ،

                                           ولی جانش را کند آن بی تدبیر

حال حوض آب  چشم بر آسمان منتظر ماه است و قطره ایی آب

اما دل تنگش می سوزد

                      چون هست آسمان با خورشید هم دست

و شامگاهان نیز حتی هوایش ابری ست.

                                                          emra

 

نوشته شده توسط مصطفی رجبی در 13:20 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
 
موزيک

SEO Stats powered by MyPagerank.Net

رنک الکسا