X
تبلیغات
حرفای دلم

سه شنبه 22 مرداد1392

سه شنبه ها

نیمه شب بد یومنیست و من
مثه سگان ولگرد پرسه میزنم همچو آوارگان در خاطرات
امروز سه شنبه ست و بیشترین خاطرات ما از سه شنبه هاست!
لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!
یادم می آید آخرین سه شنبه ی ما
شب چهارشنبه سوری ایی بود برای این دل بی نوا!
انفجار تک تک حرفهایت
آن سه شنبه را کابوسی کرد برای من در خاطراتم
و از همان سه شنبه ست که من هرشب
با یادت تا نیمه های شب بی خوابم
گاهی ولگرد خاطراتت
گاهی ولو پای لپتاپ و خیره به عکس هایت
و گاهی ولگرد خیابان های اطراف خانه ی شما!
امروز سه شنبه ست و بیشترین خاطرات ما از سه شنبه هاست!
پس لعنت خدا به این سه شنبه ها!!
EMRA

نوشته شده توسط مصطفی در 13:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 مرداد1392

دلم تنگ شده برات

مخاطب خاص:

طوله سگ دلم برات خیلی تنگ شده

بیا بیبین از درد دوری روزم مثه شبم سیاه

------------------------------------------------------------

باید چیزی بنویسم تا بخوانی و بدانی که هنوز دلم بدجور با توست؛
میانه های شب در خواب هایم فقط باز هستی تو؛
چشم هایم صبح ها باز میشود فقط به امید
باز شدن بر روی زیبای تو؛
دستانم در پرسه زدن های خیابانی
گرفته است خیالی همچنان فقط دستان تو ؛
اما آه و حسرت که تو نیستی و از تو فقط خواب و خیالت مانده،
و قاب عکسی که هر روز در وقت دلتنگی
بر روی موهایت با خیال تو دست میکشم،
و چه یکباره بر روی آتشفشان دلتنگی ام عرق سرد میبندد
وقتی میبینم که تو نیستی و من
ساعت هاست قاب عکست را در آغوش گرفته ام!!
emra

نوشته شده توسط مصطفی در 14:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 19 خرداد1392

فروش خانه ی قلب

خانه ی قلبم خاک گرفته است
به خدا زشت نیست فقط کمی خاکی ست
چند ماهی ست که منزل قلبم خالی ست
آنکس که صاحبش بود از آنجا اسباب کشید و
                                               با غبارش خاکی رها کرد آنرا؛
چند روزی ست اما حالم دیدنی ست
آب و جارو ایی خریده ام برای فراموشی
و می خواهم آماده اش کنم برای صاحب خانه ی بعدی
چون خانه ی خالی مالیاتش هست سنگین
سنگین به اندازه ی یک کهکشان هر روز تنهایی،گوشه نشینی،افسردگی،نا امیدی

پس آگهی ش را می چسبان روی دیوارم ،


آی مردم منزل قلبم فروشی ست .
emra


نوشته شده توسط مصطفی در 12:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 اردیبهشت1392

دریای برزخ بی تو بودن

هوس قدم زدن های تکراری هر روز و با تو  دارم

بوسیدن های یواشکیمون تو خیابون و دانشگاه و میدون

آخه چی شد اون روزا و خاطرات خوبمون ، حتی تو مترو!!!

هوس درس خوندن از روی جزوه های خیس از عرقای تنمون

دیدن تکراری فیلمای مزخرف سینما، فقط به بهانه ی با هم بودنمون

حرفا و دعواهای الکیمون تو اتوبوس خیابون ،

         فقط به بهانه بازی کردن نقش زن و شوهر های جوون؛

هوس قایم موشک بازی تو انباری خونمون

تماشای پختن غذا و شستن ظرفا تو آشپزخونه ی خونتون

آخه لامصب تو خودت بگو

چی شد و چه جوری تونستی رد بشی از اینهمه خاطرات قشنگمون!

من تو دریای برزخ بی تو بودن غرق شدم و تو ...!!!!

تقدیم به N
emra      

نوشته شده توسط مصطفی در 13:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 اردیبهشت1392

هی با تو ام که بی معرفت بودی و رفتی!!!!!!!!!

هی لعنتی.... اون طوریم که تو فکر میکنی نیست... شاید عاشقت بودم یه روزی.... ولی ببین بی تو، هم زنده ام... هم زندگی میکنم... فقط گاهی در این میان... یادت... زهر میکند به کامم زندگی را... همین...

و چقد تلخه این زهر نبودنت

نوشته شده توسط مصطفی در 11:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 فروردین1392

سپیده دم فردا

سر زد سپیده در خانه ی دل

خورشید طلوع کرد و روشن شد خانه ی دل

انبساط دل یخ بسته چکید

یخ آن باز شد و از خانه دل چند واژه چکید

در حرف اول دلم به یاد روزهای سرد گذشته افتاد
آن سرمای زمستان تنهایی

که دلم در گوشه آن سیاه چال افتاد

حرف دوم در دلم خانه تکید

سال نو شد و سر زد سپیده و نور تازه ایی به این خانه رسید

در آن سیاه چاله ی تاریک گشود

بند آن زنجیری بسته به دیوار، با نور دو چشمش باز نمود

و به او حسی داد، که در این شب هنگام

در درونش باز شعری بگوید

واژه واژه حرف هایش را با امید سپیده دم فردا

در دو خط بر روی این دفتر بیارد

و در حرف سوم با امید به فردا ها

در جاده زندگی سفری تازه آغاز کند

و در آزادیش شعر هایی عاشقانه نویسد

EMRA
نوشته شده توسط مصطفی در 14:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 15 اسفند1391

تکیه کردم بر وفای تو غلط کردم غلط

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف

خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط


                                                  وحشی بافقی

نوشته شده توسط مصطفی در 19:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 2 بهمن1391

دوستش دارم!!

دوستش دارم
ولی می ترسیدم بگویم
می ترسیدم بگویم و بگوید: مرسی
بگوید: ممنون
یا هر چیزی بگوید بجز
" من هم دوستت دارم "
ولی از اون چیزی که فکرشو میکردم بدتر گفت!!!!!!!
نوشته شده توسط مصطفی در 23:30 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 21 دی1391

خاطره ی دریا

 

من اینجا با تو و خیال آن غروبِ کنار دریا
کنار تو بودم و بهترین خاطره ام بود از دریا
من اینجا با تو ام خدا میداند که تو کجایی و
غرق کدوم رویا
من غرق دریای خیال تو و
تو در دنیای خودت غرق آمال و آرزوهات
من اینجا با تو ام و امواجی از تنهایی
من را به دریای خلصه ی خیال تو فرو میبرد
تو آنجا شاید با آنهایی
آنهایی که تو را از من دزدیدن و بردن
که تو را غرق خواب و خیال های واهی کنند
من اینجا تنها با توام و تو حتی نمیدانی
کسی مدت هاست در خاطره آن روز کنار دریا
روحش جامانده است و غرق آرزوی با تو ماندن است
وتو حتی نمیدانی که خاطرت برای کسی
که همیشه سر به سرت میگذارد
چقدر خواستنی ست
تقدیم به ؟
emra
نوشته شده توسط مصطفی در 15:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 8 آذر1391

دیوونه

بازم دلتنگی دلدار در این نم نم بارون،
دونه دونه میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم در بی کسی یک خیابان یک راه طولانی،
قدم قدم زدن ها میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم نم کشیده ام از غم
بازم از شانسم یه ناودون،
شُر و شُر خیسترم کرد و میاره به یادم
خاطرات اون دیوونه،
بازم حسرت و افسوس بازم دعای ای کاش،
ای کاش کاشکی تو می موندی
خاطره ها می ساختیم تو و من دیوونه.
تقدیم به اون دیوونه!
EMRA


نوشته شده توسط مصطفی در 14:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 30 آبان1391

آخر دنیا

امروز با خودم فک کردم که اگه آخر دنیا باشه
چه حسراتی برام مونده؟؟


دیدم هیچ حستری ندارم جز اینکه هر چی با تو گذشت

خیلی خیلی کم بودش

چه دعواهاش چه خاطره هاش چه هرچه خوب و بد بودش

فقط میدونم خیلی کم بودش

تقدیم به n
emra

نوشته شده توسط مصطفی در 15:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 آبان1391

بازم یاد تو!!

وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دل من پر میزنه ،
 تو کوچه ی بن بست تو ،با تموم خاطرهاش
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دست من سردیش میکنه ، گرمی دست تو رو می خواد
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
چشم من چون چشمه میشه ،
گوشه ی پیرهن تو رو می خواد
خدا کنه بارون بند بیاد ، آخه خونه شده یه زندون
میترسم از رفتن زیر بارون و دلتنگ تر شدن برای اون

 تقدیم بازم به N
دلتنگی دیگه کاریش نمیشه کرد!!

emra


بعضی ها اگه بدونن که وقتی نیستن دل آدم چقد براشون تنگ میشه از خجالت آب میشن!

 

 

نوشته شده توسط مصطفی در 0:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 آبان1391

علامت سوال ؟

امشب دلم به مهمونی یه یاد دعوته
یاد کسی که آرزوی داشتنش برام یه خواب و خیاله


کسی که شاید روز نخست آشنایی
نباید به سادگی ازش می گذشتم
که امروز برای گفتن دوستش دارم
هزار بار نقشه بکشم و باز هم نتوانم

اما مینویسم دوستش دارم تا که شاید بخواند و بفهمد

گرچه از کجا باید بداند که محبوب نوشته هایم اوست
گرچه از کجا بداند چه حس بینهایت عاشقانه ایی دارم به او

گرچه از کجا باید بداند بسیاری از شیطنت هایم
برای این است که نفهمد در دلم چه حسی دارم به او

گرچه خیلی از روزگار را در تنهایی گذراندم
اما با یاد اوبود که توانستم بگذرانم

و امروز برای فرار از تنهایی که نه
برای ساختن شادی و قربانی کردن وجودم برای آرامش او
میخواهم مهمان یاد او که نه
همراه قدم های او باشم.
تقدیم به ؟؟؟؟
emra

نوشته شده توسط مصطفی در 17:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 آبان1391

چشم انتظارت

همچون مادر بی سوادی شدم که دلتنگ بچه اش هست اما نمیتواند شماره اش را بگیرد!!!

چشم انتظارت چه اندازه رو به آسمان دعا کردم

زیر دیوار و کنار پنجره ی اتاقت تا نیمه ی شب

                    با خیالت زمزمه های عاشقانه کردم

و هر بار سنگینی غم نبودنت را نم نم بارون

با نوازش سرد صورتم به جای دستان تو به رخ ام می کشید

و باز ناله ی : " وای باران شیشه پنجره را باران شست

           از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!؟! "

تقدیم به n

                                                                                   emra

نوشته شده توسط مصطفی در 18:10 |  لینک ثابت  

یکشنبه 23 مهر1391

مخاطب خاص

مخاطب خاص که هی نظر خصوصی میذاره و میره رو اعصابم بره تو ادامه مطالب فقط بخونه:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفی در 3:10 |  لینک ثابت  

شنبه 22 مهر1391

من مانده ام و من

من مانده ام و من
من مانده ام با غم با درد
با دنیایی از ای کاش و اما و اگر
من مانده ام با زخم هایی در تن
من مانده ام با بغض هایی در چشم

و چشمانی مانده همچنان چشم به در
من مانده ام و تنهایی
من مانده ام با حرف هایی شبیه یک بیمار تیمارستانی
من مانده ام و شب
و قرص مهتاب گونه ی یک آرام بخش به جای ماه شب
من مانده ام و بیداری
من مانده ام با ابراز احساساتی اما نوشتاری
اما همچنان
منم که مانده ام با من
و احساساتم را پاسخی نیست

         جز سوختن های این سیگار بعد از آن چایی

من مانده ام و یک پاکت سیگار
من مانده ام اما فقط یک نخ مانده از آن همه سیگار
و چشمانی که آهسته میرود در خواب
و با دنیایی از ای کاش و آرزو و خیال
که شاید نشود فردا این تاریخ تکرار

تقدیم به n

emra

نوشته شده توسط مصطفی در 13:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 شهریور1391

حوض آب و ماه

حوض آب و تصویر افتاده ی ماه بر آب

حوض آب گشته آیینه ایی از او

نیمه شبی زمستانی و سرد

بست دیواره ایی از یخ بر بستر آن حوض

آیینه را صیقل زد با نوازشش آن سردی

اما ناگاه ضبح دمید و خورشید بی عاطفه شکستش تا تبحیر

تصویر یادگاری ماه را از جان حوض بیرون کشد ،

                                           ولی جانش را کند آن بی تدبیر

حال حوض آب  چشم بر آسمان منتظر ماه است و قطره ایی آب

اما دل تنگش می سوزد

                      چون هست آسمان با خورشید هم دست

و شامگاهان نیز حتی هوایش ابری ست.

                                                          emra

 

نوشته شده توسط مصطفی در 13:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 مرداد1391

قصیده ایی برای قاصدک - تشویش،تخریب،تصویر

می خواهم قصیده ایی بنویسم

اما من نمیدانم که قصیده را چگونه می سرایند

مقصود من آن قاصدک هست که با خبر عشق

دل من را ربود و برد به یک مقصد اما با یک مقصود

مبدا آن خبر از یک کوه نور سبز بود

مقصد دل دیوانه و به دنبال نیمه گمشده ی خویش من بود

وقتی که قاصدک گفت آن کوه نور هست چشم در راهت

من گفتمش تو لیلای منی و من نیز عمری ست چشم بر راهت

اما او گفت این نیست مقصود آن کوه نور

نیمه ی دیگر دلم را کند و با خود برد سمت آن کوه نور

حالا سالیان سال است من بی دل مانده ام منتظر آن قاصدک

و می نویسم دلتنگی هایم را بر روی قاصدک های راهی آن کوه نور سبز

تا که شاید برسد دست آن لیلی

                 که یادش شده خواب و خوراک شبها و روزهایم ، قاصدک

                                                                                                 emra

 

تشویش،تخریب،تصویر

پشت کوه نور سبز سراشیبی ست رو به تشویش

تشویش هایی که شعر می سرایند

و آهنگی دل خراش میسازند

                                با موسیقی لغزش خرده سنگ ها

و در دامنه اش ابرهای ست به رنگ خاکستری

          که درونش جز خودم هیچ چیز معلوم نیست

              ابر های بارنده ایی که جریانش هست از برای تخریب

                                تخریب و فرسایش خاک های مزرعه وجودم

اما من را با کی نیست چون انتهای داستان ها هست وصلی

                  وصال و اتصال با دریاهای بی کرانه ی این هستی

                                 که هر چند در ذهنم برایش نیست هیچ تصویر

                                                                                emra

نوشته شده توسط مصطفی در 13:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 مرداد1391

شورشی

آن شورشی که در قلب من شور انداخت

آن دم که رفت ندانست یک منتظر ،

                                مضطرب هست چشم در راه

آن آتشی که روشن کرد در قلب این محکوم

                     حکمش مساوی قتل بود و من مقتول

آن قاتل فراری که حکمش بود اعدام

اعدامش را من بخشیدم اما به شرط یک عمر زندان

آن زندانی که برایش گلستان خواهم کرد

زندان که نه بهشت برین خواهم کرد

جان شیرین تنها سرمایه ی من است

با اجازه ی آفریدگار درراهت ای شور عشق من جان می دهم

سررا بزن تا در مسلخت بی جان شوم

                                        بی سر شوم

آن جلاد که برای اقتدار حاکم عشاق

                                      برایش یک کشتن کافی بود

کشت مرا تا درس عبرتی باشم برای آن سیل عاشقان.

تقدیم به n

                                                                             emra

نوشته شده توسط مصطفی در 12:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 18 تیر1391

شاعر

شاعر بازنده ی عشق است

حسرت خورده و تنها ، آتشکده ایی از شعر است

می خواستم شاهزاده ایی باشم سوار بر اسب سفید

اما حال بازنده ایی شده ام سوار بر قایقی سوراخ

                                                          اما به رنگ سفید

و لقبی جز شاعر نصیبم نگشت

                      و هرچه قمار کرده بوده ام را باختم

از غزل های آن چشمان من قافیه را نیز باختم

و در این فرو رفتن بی معنا

  که من مانده ام تنها با انبوهی از شعرای بی معنا

بی قافیه آنها را از قایق بیرون می ریزم

   تا که شاید وزن ها باعث زود غرق شدنم نشود

گرچه انبوهی از سبک و وزن و قافیه از خاطرات او

                                            در ذهنم سنگینی می کند

تقدیم به n - نه - اینبار تقدیم به خودم

                                                                          EMRA

نوشته شده توسط مصطفی در 0:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه 17 تیر1391

دانلود آهنگ جدید انتخاب شادمهر عقیلی

لینک دانلود:

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://emra666.persiangig.com/audio/Shadmehr%20-%20Entekhab%20%5bTS%5d.mp3

شعر آهنگ انتخاب

درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من
... انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایدست
هر کاری میکنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو
از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بذار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه
به کم قانعم نکن

نوشته شده توسط مصطفی در 23:58 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 8 تیر1391

شب تولد

امشب تولد منه اما تو نیستی

    شمع و ستاره روشنه  اما تو نیستی

 دوستان همه کنارمن تنها تو نیستی

وای به حال اون که دل به تو سپرده

                           به تو دل داده و دل ازت نبرده

               تو شب تولدش واسه تو مرده

 


برچسب‌ها: تقدیم به تو که بهترین تولدم با تو بود, تقدیم به تو که بهترین و بدترین خاطراتم با تو بود, تقدیم به تو که جفا کردی و رفتی
نوشته شده توسط مصطفی در 0:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1 تیر1391

ماه شب مستی

ای آتش این هستی

ای ماه شب مستی

می    خوردم و ، من مستم

در سردی این شب ها از شعله ی تو گرمم

دردهایی در استخوان ، اما آرامشی به عمق جان

از درد من می کاهد ،

              آن پیکی که عشقت ریخت در جامم

بی تابی و بیداری ، با آتش این هستی

بیدارترینم کرد،

       بیدار تر از شب ها ،

                     حتی از شب یلداها

               ولی ای وای از فرداهای جان فرسا.

 

تقدیم بازم به همون

                                                   EMRA

 

نوشته شده توسط مصطفی در 12:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 خرداد1391

دچار عشق تو

زیادی در ذهن دلم از خاطرات تو حکاکی شده است

جای آنرا با هیچ چیز نمی توان پر کرد

روی قلبم به دیوار نوشته های تو عادت دارند

مردمک های چشمم نام تو را با اشک می خوانند

چشم هایم به دیدار تو نیز معتادند

انگشتانم فقط سوی تو اشاره دارند

دستهایم هر شب به نوشتن برای تو می نازند

نفس های من بدون بازدم های تو در سینه محبوس است

لبانم از شراب بوسه های تو دائم الخمر است

آری آری

    تمام وجود من به عشق تو دچار شده است

 

آری به راستی وجود تو مرا

    به عاشق بیمار عشقش دچار کرده است

 تقدیم به n

                                                                                   EMRA

 

نوشته شده توسط مصطفی در 16:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 خرداد1391

میانگین دیوانگی

احساس خفگی دارم،

احساس تنهایی مفرط،

باکمی آلزایمر از دردهایی که داشتم

                                     اما نمیدانم هست کجاهایم ،

احساس سیری از شنیدن دردهای دل،

احساس تشنگی از اشکهای چشم،

و شیزوفرنی های به وجود آمده از نزدن

                                                  بعضی از حرفای دل،

افکارم شکل یک بیمار راشیتیسمی

                                              انحراف معیار پیدا کرده،

و نمیدانم میانگینم درست حساب می شود

                                      یا که واریانسم زیاد بالا رفته

                                                                         EMRA

نوشته شده توسط مصطفی در 13:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 23 اردیبهشت1391

روز آشنای (تابوت)

در تابوت تنهایی حبس شده بودم

تا تو با چشمانت در تابوت تنهایی ام را باز کردی

قفل ها را شکستی و مرا به زندگی دوباره آوردی

تابش نور چشمهایت زندگی بخشید بر من

برای دوست داشتن تو ، من گذشتم از تابوت تن

عهدی بود که با دل شکسته ام بسته بودم 

اما تنهایی خود را به شوق دریای چشمانت من شکستم 

اما اون دو جشم مست به عهد خود وفا نکرد

زندگی را بخشید اما در بیابانی خشک مرا رهانید و رفت

لب تشته ی قطره ایی آب در حسرت آن تابوت سرد

می کنم قبری و میخوانم کاش هرگز تو را نمی دیدم

میخواهم فراموشت کنم در قبر

قبری که در آن لنگه کفشی پیدا کرده ام

                            که می گویند در بیابان نعمت است

و میگویم خدا نگهدارت باشد ...      تا ابدیت

آری یک دست صدایی ندارد،اما یک لنگه پا هم میتوان رفت

                                                                                            EMRA

نوشته شده توسط مصطفی در 12:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391

ویرانه ی دل

من که به ویران شدن عادت دارم

       من که به ساختن از نو عادت دارم          

اما اینبار خانه ایی خواهم ساخت

که نه کس را در آن راه دهم 

      و نه حتی تن بی جان خودم                       

که به وقت ویرانی

     نباشم در زیر آوراهایش      

دنبال جسد خاطره ایی                     

رو به رویش می نشینم به انتظار حرفی نو ، شعری نو

تا که بر سر در این خانه نویسم هرشب

اینقدر بر روی در و دیوارهایش می نویسم با غم

تا که جایی نباشد روی دیوار اتاق قلبم حتی برای یک یادگاری

      EMRA                                                                                   

نوشته شده توسط مصطفی در 15:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 اردیبهشت1391

شعرای بیمار

بوی نم و غم ، با صدای ناله بارون

                                    حسرت و افسوس

بوی دود و نفس های مسموم

                                   خاکستر و اندوه

سوز باد و صدای ساز و ؛

                                   ترانه ی چشمات :

"تو که چشمات خیلی قشنگه،رنگ چشمات خیلی عجیبه"

یاد یار و عکس چشماش

                                  بغض و اشکاش

                                                 شعر    ای کاش

شر شر بارون و صدای ناودون

                                  گریه های مجنون

                                                 باز نوشتن های من دلخون

تو کوچه و پس کـوچه ، پرسه پرسه

                                تو دستم یه سیگار ، به جای دستاش

                                                                   شعـــــــــرای بیمار

لحظه به لحظه ، آهسته و خسته ، میشم این بار

                                                                  بـــدون اون یـــــــار

دلمرده و شکســـــته

                              با ندای قلبم  ، می خـــــونم آواز

                                                                 بــــدون  گـــیتار

تقدیم به n

                                                                                      EMRA

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی در 0:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 11 اردیبهشت1391

پروانه و شمع

گشته ام همچون شمع

ماتم زده ام از دوری عشق

این اشک از جانم دارد می کاهد

آسمان جای پروانه دور سرم می چرخدد

           این شمع از دوری پروانه فنا می گردد

معشوقه که رفت من را به چه سود روشن باشم

از نور و وجود من برجای تا پروانه را چراغ راهی باشد

تقدیر مرا اینگونه نوشتن

      که عاشق پروانه ی این قصه شوم من

تقصیر کسی نیست که اینگونه بمیرم

من شمعمو پروانه به پرواز اسیر است

تقدیم به n

EMRA

 

نوشته شده توسط مصطفی در 0:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 22 فروردین1391

هیچ کس

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه

 

                            نفس من و بگیر

 

                 برای یکی شدن اگه مرگ من بسه

 

                                         نفس من و بگیر

 

 

هیچ کس درد دلی از من نپرسید

            اما من اقیانوسی شدم برای غرق کردن درد دلهای دیگران

 

هیچ کس جریان دریای دلم را طوفانی نکرد

               اما من جریانی آرام و خنک شدم

               برای خاموش کردن گرمای غمناک شن های ساحلها

 

هیچ کس من را آرام نکرد

                    اما من آرامشی شدم برای مضطربترین قلبها

 

هیچ کس آتشفشان درون من را خاموش نکرد

                      اما جریان مذاب درون من جریان زندگی را بخشید

                                          به بستر یخ زده ی دریاها

 

هیچ حقیقتی جز تو در زندگی من نبود خدای من

اما بدمستی وصال ما محکوم شد به این گذراندن ها و گذشتن ها

 

تقدیم به حقیقت عشق

                                                                         emra

 

نوشته شده توسط مصطفی در 22:30 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
 
موزيک

SEO Stats powered by MyPagerank.Net

رنک الکسا