ورق های شکسته
روزی با ساز قدمهایش زیر بارش باران سیاه کردم ورق های شعرم را
و امروز بارش باران با حسرتش سوزاند و شست همه ی شعرهایم را
بارید باران و باریدنش شست و شکست ورق های شعرهای مرا
ورق هایی که شکسته هایش پاره پاره در عمق تنهایی ام غرق شد
ولی باز زیر باران با ندای نجواهایش به سمتش با کوله باری از شعر میدوم
اما به راستی جز سرابی از خاطراتش نصیبم نمی شود
آن هم سرابی در خیس ترین شب های تنهایی من
emra
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 0:53 توسط مصطفی
|
دلداده ام بر باد