سه شنبه ها

پس آگهی ش را می چسبان روی دیوارم ،



بوسیدن های یواشکیمون تو خیابون و دانشگاه و میدون
آخه چی شد اون روزا و خاطرات خوبمون ، حتی تو مترو!!!
هوس درس خوندن از روی جزوه های خیس از عرقای تنمون
دیدن تکراری فیلمای مزخرف سینما، فقط به بهانه ی با هم بودنمون
حرفا و دعواهای الکیمون تو اتوبوس خیابون ،
فقط به بهانه بازی کردن نقش زن و شوهر های جوون؛
هوس قایم موشک بازی تو انباری خونمون
تماشای پختن غذا و شستن ظرفا تو آشپزخونه ی خونتون
آخه لامصب تو خودت بگو
چی شد و چه جوری تونستی رد بشی از اینهمه خاطرات قشنگمون!
من تو دریای برزخ بی تو بودن غرق شدم و تو ...!!!!
تقدیم به N

دیدم هیچ حستری ندارم جز اینکه هر چی با تو گذشت
خیلی خیلی کم بودش
چه دعواهاش چه خاطره هاش چه هرچه خوب و بد بودش
فقط میدونم خیلی کم بودش
تقدیم به n
emra
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دل من پر میزنه ، تو کوچه ی بن بست تو ،با تموم خاطرهاش
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
دست من سردیش میکنه ، گرمی دست تو رو می خواد
وقتی بارون میزنه تو کوچه و خیابونا
چشم من چون چشمه میشه ، گوشه ی پیرهن تو رو می خواد
خدا کنه بارون بند بیاد ، آخه خونه شده یه زندون
میترسم از رفتن زیر بارون و دلتنگ تر شدن برای اون
تقدیم بازم به N
دلتنگی دیگه کاریش نمیشه کرد!!
emra
بعضی ها اگه بدونن که وقتی نیستن دل آدم چقد براشون تنگ میشه از خجالت آب میشن!

کسی که شاید روز نخست آشنایی
نباید به سادگی ازش می گذشتم
که امروز برای گفتن دوستش دارم
هزار بار نقشه بکشم و باز هم نتوانم

زیر دیوار و کنار پنجره ی اتاقت تا نیمه ی شب
با خیالت زمزمه های عاشقانه کردم
و هر بار سنگینی غم نبودنت را نم نم بارون
با نوازش سرد صورتم به جای دستان تو به رخ ام می کشید
و باز ناله ی : " وای باران شیشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست!؟! "
تقدیم به n
emra
من مانده ام و من
من مانده ام با غم با درد
با دنیایی از ای کاش و اما و اگر
من مانده ام با زخم هایی در تن
من مانده ام با بغض هایی در چشم
و چشمانی مانده همچنان چشم به در
من مانده ام و تنهایی
من مانده ام با حرف هایی شبیه یک بیمار تیمارستانی
من مانده ام و شب
و قرص مهتاب گونه ی یک آرام بخش به جای ماه شب
من مانده ام و بیداری
من مانده ام با ابراز احساساتی اما نوشتاری
اما همچنان
منم که مانده ام با من
و احساساتم را پاسخی نیست
جز سوختن های این سیگار بعد از آن چایی
من مانده ام و یک پاکت سیگار
من مانده ام اما فقط یک نخ مانده از آن همه سیگار
و چشمانی که آهسته میرود در خواب
و با دنیایی از ای کاش و آرزو و خیال
که شاید نشود فردا این تاریخ تکرار
تقدیم به n
emra

حوض آب و تصویر افتاده ی ماه بر آب
حوض آب گشته آیینه ایی از او
نیمه شبی زمستانی و سرد
بست دیواره ایی از یخ بر بستر آن حوض
آیینه را صیقل زد با نوازشش آن سردی
اما ناگاه ضبح دمید و خورشید بی عاطفه شکستش تا تبحیر
تصویر یادگاری ماه را از جان حوض بیرون کشد ،
ولی جانش را کند آن بی تدبیر
حال حوض آب چشم بر آسمان منتظر ماه است و قطره ایی آب
اما دل تنگش می سوزد
چون هست آسمان با خورشید هم دست
و شامگاهان نیز حتی هوایش ابری ست.
emra

emra
تشویش،تخریب،تصویر
که هر چند در ذهنم برایش نیست هیچ تصویر
emra
آن شورشی که در قلب من شور انداخت
آن دم که رفت ندانست یک منتظر ،
مضطرب هست چشم در راه
آن آتشی که روشن کرد در قلب این محکوم
حکمش مساوی قتل بود و من مقتول
آن قاتل فراری که حکمش بود اعدام
اعدامش را من بخشیدم اما به شرط یک عمر زندان
آن زندانی که برایش گلستان خواهم کرد
زندان که نه بهشت برین خواهم کرد
جان شیرین تنها سرمایه ی من است
با اجازه ی آفریدگار درراهت ای شور عشق من جان می دهم
سررا بزن تا در مسلخت بی جان شوم
بی سر شوم
آن جلاد که برای اقتدار حاکم عشاق
برایش یک کشتن کافی بود
کشت مرا تا درس عبرتی باشم برای آن سیل عاشقان.
تقدیم به n
emra

حسرت خورده و تنها ، آتشکده ایی از شعر است
می خواستم شاهزاده ایی باشم سوار بر اسب سفید
اما حال بازنده ایی شده ام سوار بر قایقی سوراخ
اما به رنگ سفید
و لقبی جز شاعر نصیبم نگشت
و هرچه قمار کرده بوده ام را باختم
از غزل های آن چشمان من قافیه را نیز باختم
و در این فرو رفتن بی معنا
که من مانده ام تنها با انبوهی از شعرای بی معنا
بی قافیه آنها را از قایق بیرون می ریزم
تا که شاید وزن ها باعث زود غرق شدنم نشود
گرچه انبوهی از سبک و وزن و قافیه از خاطرات او
در ذهنم سنگینی می کند
تقدیم به n - نه - اینبار تقدیم به خودم
EMRA
ای ماه شب مستی
می خوردم و ، من مستم
در سردی این شب ها از شعله ی تو گرمم
دردهایی در استخوان ، اما آرامشی به عمق جان
از درد من می کاهد ،
آن پیکی که عشقت ریخت در جامم
بی تابی و بیداری ، با آتش این هستی
بیدارترینم کرد،
بیدار تر از شب ها ،
حتی از شب یلداها
ولی ای وای از فرداهای جان فرسا.
تقدیم بازم به همون
EMRA

جای آنرا با هیچ چیز نمی توان پر کرد
روی قلبم به دیوار نوشته های تو عادت دارند
مردمک های چشمم نام تو را با اشک می خوانند
چشم هایم به دیدار تو نیز معتادند
انگشتانم فقط سوی تو اشاره دارند
دستهایم هر شب به نوشتن برای تو می نازند
نفس های من بدون بازدم های تو در سینه محبوس است
لبانم از شراب بوسه های تو دائم الخمر است
آری آری
تمام وجود من به عشق تو دچار شده است
آری به راستی وجود تو مرا
به عاشق بیمار عشقش دچار کرده است
تقدیم به n
EMRA

احساس خفگی دارم،
احساس تنهایی مفرط،
باکمی آلزایمر از دردهایی که داشتم
اما نمیدانم هست کجاهایم ،
احساس سیری از شنیدن دردهای دل،
احساس تشنگی از اشکهای چشم،
و شیزوفرنی های به وجود آمده از نزدن
بعضی از حرفای دل،
افکارم شکل یک بیمار راشیتیسمی
انحراف معیار پیدا کرده،
و نمیدانم میانگینم درست حساب می شود
یا که واریانسم زیاد بالا رفته
EMRA

تا تو با چشمانت در تابوت تنهایی ام را باز کردی
قفل ها را شکستی و مرا به زندگی دوباره آوردی
تابش نور چشمهایت زندگی بخشید بر من
برای دوست داشتن تو ، من گذشتم از تابوت تن
عهدی بود که با دل شکسته ام بسته بودم
اما تنهایی خود را به شوق دریای چشمانت من شکستم
اما اون دو جشم مست به عهد خود وفا نکرد
زندگی را بخشید اما در بیابانی خشک مرا رهانید و رفت
لب تشته ی قطره ایی آب در حسرت آن تابوت سرد
می کنم قبری و میخوانم کاش هرگز تو را نمی دیدم
میخواهم فراموشت کنم در قبر
قبری که در آن لنگه کفشی پیدا کرده ام
که می گویند در بیابان نعمت است
و میگویم خدا نگهدارت باشد ... تا ابدیت
آری یک دست صدایی ندارد،اما یک لنگه پا هم میتوان رفت
EMRA

من که به ویران شدن عادت دارم
من که به ساختن از نو عادت دارم
اما اینبار خانه ایی خواهم ساخت
که نه کس را در آن راه دهم
و نه حتی تن بی جان خودم
که به وقت ویرانی
نباشم در زیر آوراهایش
دنبال جسد خاطره ایی
رو به رویش می نشینم به انتظار حرفی نو ، شعری نو
تا که بر سر در این خانه نویسم هرشب
اینقدر بر روی در و دیوارهایش می نویسم با غم
تا که جایی نباشد روی دیوار اتاق قلبم حتی برای یک یادگاری
EMRA

حسرت و افسوس
بوی دود و نفس های مسموم
خاکستر و اندوه
سوز باد و صدای ساز و ؛
ترانه ی چشمات :
"تو که چشمات خیلی قشنگه،رنگ چشمات خیلی عجیبه"
یاد یار و عکس چشماش
بغض و اشکاش
شعر ای کاش
شر شر بارون و صدای ناودون
گریه های مجنون
باز نوشتن های من دلخون
تو کوچه و پس کـوچه ، پرسه پرسه
تو دستم یه سیگار ، به جای دستاش
شعـــــــــرای بیمار
لحظه به لحظه ، آهسته و خسته ، میشم این بار
بـــدون اون یـــــــار
دلمرده و شکســـــته
با ندای قلبم ، می خـــــونم آواز
بــــدون گـــیتار
تقدیم به n
EMRA

ماتم زده ام از دوری عشق
این اشک از جانم دارد می کاهد
آسمان جای پروانه دور سرم می چرخدد
این شمع از دوری پروانه فنا می گردد
معشوقه که رفت من را به چه سود روشن باشم
از نور و وجود من برجای تا پروانه را چراغ راهی باشد
تقدیر مرا اینگونه نوشتن
که عاشق پروانه ی این قصه شوم من
تقصیر کسی نیست که اینگونه بمیرم
من شمعمو پروانه به پرواز اسیر است
تقدیم به n
EMRA

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه
نفس من و بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه
نفس من و بگیر

هیچ کس درد دلی از من نپرسید
اما من اقیانوسی شدم برای غرق کردن درد دلهای دیگران
هیچ کس جریان دریای دلم را طوفانی نکرد
اما من جریانی آرام و خنک شدم
برای خاموش کردن گرمای غمناک شن های ساحلها
هیچ کس من را آرام نکرد
اما من آرامشی شدم برای مضطربترین قلبها
هیچ کس آتشفشان درون من را خاموش نکرد
اما جریان مذاب درون من جریان زندگی را بخشید
به بستر یخ زده ی دریاها
هیچ حقیقتی جز تو در زندگی من نبود خدای من
اما بدمستی وصال ما محکوم شد به این گذراندن ها و گذشتن ها
تقدیم به حقیقت عشق
emra
به یک بار پر گشت جام ، پیمانه ایی که ساغری ریخت بر جاممان
جامی که بود تنها دلیل جانمان
اما شکستش که رویم از کوی و برزن عاشقانشان
شکست جام مارا لیلی باده پرستان
اما نفهمید که تا ابد در آنجا ماندنگاریم همچون آوارگان
ژنده پوشان
درویشان
چون بجز این جام سرمایه ایی نداشتیم برای بازگشتمان
emra
<<بعد از تو من چیستم ، ابر اندوه، بعد از تو سرگردانترم از پژواکم در کوه>>
بعد از تو:
بعد از تو من عاقل ترین دیوانه شدم
بعد از تومن آبادترین ویرانه شدم
بعد از تو من میدانستم هیچ عشقی نمی آید اما عاشق شدم
بعد از تومن عاشق ترین تنهای بی معشوقه شدم
بعد از تو سوختم اما به جای اتفای حریق،
خود را بیشتر در کوره ی خاطراتت سوزاندم
بعد از تومن تلخ ترین شیرینی ها را نوشیدم
بعد از تو من کج ترین راه مستقیم را ساختم،
که به ثریا می رسد اما چون خشت اول کج بود ...!
بعد از تو من دیوانه ترین ویرانه ترین تنهاترین زندگی را عاشقانه،
زیبا و شاد ساختم اما ...!
emra
تقدیم به تو که خواستی و کاری کردی که فراموشت کنم
باید سر اصل ماند:
با نوشتن باید درونم را التیام بخشم
اما از چه بنویسم از خدایم از عشقم از زندگیم
عشقی که آمدنش سوزاندنم را داشت
اما دست کم سرمای تنهاییم را کشت
گرچه حالا تنها ترم!
زندگی ایی که همیشه در آن کمی بود
اما هر چه بود باز فرصت بودن و زندگانی بود
خدایی که هرچه کرد گفتم حکمت بود
اما هر چه هست همیشه در آخرین و تنهاترین لحظه ها کنارم بود
حالا که به حرفای دلم می اندیشم در میابم که باید سر اصل ماند
تا روزی که حکمت خدایم زندگانی ام را با وصال عشقش بینهایت نماید.
emra
و امروز بارش باران با حسرتش سوزاند و شست همه ی شعرهایم را
بارید باران و باریدنش شست و شکست ورق های شعرهای مرا
ورق هایی که شکسته هایش پاره پاره در عمق تنهایی ام غرق شد
ولی باز زیر باران با ندای نجواهایش به سمتش با کوله باری از شعر میدوم
اما به راستی جز سرابی از خاطراتش نصیبم نمی شود
آن هم سرابی در خیس ترین شب های تنهایی من
emra
بینهایت = یک
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهم به سر آید شب هجران تو یارا
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هرجا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه
باز بینهایت با شوق وصال به عشق زمین ابری گشت وجودم
ای عشقم
ای زمینم
وجودت را تشنه ی من کن
منتظر تمام وجود من
می خواهم بینهایت ببارم بر خاک عطشانت
می خواهم وجودم را بر تو جاری کنم
و با تو پیوند بزنم عقل و دل و تمام هستیم
تا برویانیم یک رهایی
یک جاودانگی
یک آبادی
و یک آزادی
از عشق و محبت بینهایتمان
emra
اینجا همه آرامش و آرام و قرارم مرده
تنهایی دیوار دلم را سوراخ کرده
اشک نه خون آبه از چشمانم جاری کرده
اینجا زندگی در تابوتی از مرگه
دوری عشق دریای دلم را طوفانی کرده
بیا پیشم تا آتشفشان غمهایم جزیره زندگی ام را بی جان نکرده
اینجا حتی سکوت هم برای بی جانی من دندان تیز کرده
emra