روز آشنای (تابوت)
در تابوت تنهایی حبس شده بودم
تا تو با چشمانت در تابوت تنهایی ام را باز کردی
قفل ها را شکستی و مرا به زندگی دوباره آوردی
تابش نور چشمهایت زندگی بخشید بر من
برای دوست داشتن تو ، من گذشتم از تابوت تن
عهدی بود که با دل شکسته ام بسته بودم
اما تنهایی خود را به شوق دریای چشمانت من شکستم
اما اون دو جشم مست به عهد خود وفا نکرد
زندگی را بخشید اما در بیابانی خشک مرا رهانید و رفت
لب تشته ی قطره ایی آب در حسرت آن تابوت سرد
می کنم قبری و میخوانم کاش هرگز تو را نمی دیدم
میخواهم فراموشت کنم در قبر
قبری که در آن لنگه کفشی پیدا کرده ام
که می گویند در بیابان نعمت است
و میگویم خدا نگهدارت باشد ... تا ابدیت
آری یک دست صدایی ندارد،اما یک لنگه پا هم میتوان رفت
EMRA

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 12:48 توسط مصطفی
|
دلداده ام بر باد