قصیده ایی برای قاصدک - تشویش،تخریب،تصویر
می خواهم قصیده ایی بنویسم
اما من نمیدانم که قصیده را چگونه می سرایند
مقصود من آن قاصدک هست که با خبر عشق
دل من را ربود و برد به یک مقصد اما با یک مقصود
مبدا آن خبر از یک کوه نور سبز بود
مقصد دل دیوانه و به دنبال نیمه گمشده ی خویش من بود
وقتی که قاصدک گفت آن کوه نور هست چشم در راهت
من گفتمش تو لیلای منی و من نیز عمری ست چشم بر راهت
اما او گفت این نیست مقصود آن کوه نور
نیمه ی دیگر دلم را کند و با خود برد سمت آن کوه نور
حالا سالیان سال است من بی دل مانده ام منتظر آن قاصدک
و می نویسم دلتنگی هایم را بر روی قاصدک های راهی آن کوه نور سبز
تا که شاید برسد دست آن لیلی
که یادش شده خواب و خوراک شبها و روزهایم ، قاصدک
emra
تشویش،تخریب،تصویر
پشت کوه نور سبز سراشیبی ست رو به تشویش
تشویش هایی که شعر می سرایند
و آهنگی دل خراش میسازند
با موسیقی لغزش خرده سنگ ها
و در دامنه اش ابرهای ست به رنگ خاکستری
که درونش جز خودم هیچ چیز معلوم نیست
ابر های بارنده ایی که جریانش هست از برای تخریب
تخریب و فرسایش خاک های مزرعه وجودم
اما من را با کی نیست چون انتهای داستان ها هست وصلی
وصال و اتصال با دریاهای بی کرانه ی این هستی
که هر چند در ذهنم برایش نیست هیچ تصویر
emra

دلداده ام بر باد