شورشی
آن شورشی که در قلب من شور انداخت
آن دم که رفت ندانست یک منتظر ،
مضطرب هست چشم در راه
آن آتشی که روشن کرد در قلب این محکوم
حکمش مساوی قتل بود و من مقتول
آن قاتل فراری که حکمش بود اعدام
اعدامش را من بخشیدم اما به شرط یک عمر زندان
آن زندانی که برایش گلستان خواهم کرد
زندان که نه بهشت برین خواهم کرد
جان شیرین تنها سرمایه ی من است
با اجازه ی آفریدگار درراهت ای شور عشق من جان می دهم
سررا بزن تا در مسلخت بی جان شوم
بی سر شوم
آن جلاد که برای اقتدار حاکم عشاق
برایش یک کشتن کافی بود
کشت مرا تا درس عبرتی باشم برای آن سیل عاشقان.
تقدیم به n
emra

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:23 توسط مصطفی
|
دلداده ام بر باد